| سید مهدی سیدی | 

اگر نتوانیم زندگی را تعریف کنیم بدون شک نمی‌توانیم زندگی کنیم؛ درست مثل گوشی موبایل که اگر ندانیم از چه و برای چه ساخته شده است نمی‌توانیم از آن استفاده درست کنیم؛ مثل کودکی که در خوش بینانه‌ترین حالت از موبایل گران‌قیمت پدر و مادر به‌جای دندان‌گیر استفاده می‌کند تا برای لحظاتی درد شدید لثه‌هایش را بخواباند و یا آن را در حکم شیء خوش‌دستی می‌داند که جان می‌دهد برای پرتاب کردن!

فرق او با یک مهندس کاربلد آن است که مهندس می‌داند موبایل چیست و چه کاربری‌هایی دارد. این شیء مستطیل شکل براق و مسطح، هم تلفن همراه است برای تماس گرفتن در حین حرکت، هم دوربین است برای عکس گرفتن، هم رادیو است، هم ضبط صوت، هم کتابخانه، هم قطب‌نما و هم هزار و یک‌چیز دیگر که احتیاجات زندگی امروز را تأمین می‌کند.

پس هرکس که از کاربری موبایل مطلع باشد بسته به قیمت و کارایی، با آن برخورد محترمانه‌تری می‌کند و مراقبت‌های بیشتری انجام می‌دهد تا طول عمرش افزوده شود. اما یک کودک هرگز در مراقبت از موبایل دقت ندارد، برای همین ممکن است آن را زیر لحاف جا بگذارد یا زیر نور مستقیم آفتاب روی داشبورد ماشین قرار دهد و یا حتی آن را توی یخچال کنار ژله‌ها جا بگذارد و در را ببندد.

به کودک هرگز نمی‌توان بابت این رفتار اعتراضی کرد که دلیلش روشن است، می‌گوییم بچه است، معنای موبایل را نمی‌داند!

ماجرای ما و زندگی، همین حکایت است، چون معنای آن را نمی‌دانیم پس نمی‌توانیم از آن استفاده درست کنیم، به همین جهت مدام از خودمان شاکی هستیم، پی‌درپی شکست می‌خوریم، از طعم دلپذیر زندگی محروم می‌شویم و در تمام عمر به خود غر می‌زنیم که فرصت از کف رفت و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم!

اما آیا می‌توانیم بر خودمان خورده نگیریم که طوری نیست؟ هرگز! درست است که هنوز در فهم معنای زندگی کودک هستیم و آن را در یخچال نادانی و آفتاب هیجان، لخت و برهنه رها کرده‌ایم، اما تا کی می‌توانیم کودک بمانیم و معنای زندگی را نفهمیم؟

 

* این یادداشت در شماره‌های بعدی ادامه خواهد داشت؛ ان‌شاءالله

از اینجا فایل صوتی این یادداشت را دریافت کنید

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید